شعر را زندگی کن
خلوتی با سعدی

غزل شمارهٔ ۳۱

غزلیات

❧
هوَ الحَبیببه نام آن‌که جان را فکرت آموخت
❧
❦
۱
چه فتنه بود که حسن تو در جهان انداختکه یک دم از تو نظر بر نمی‌توان انداخت
۲
بلای غمزه نامهربان خون‌خوارتچه خون که در دل یاران مهربان انداخت
۳
ز عقل و عافیت آن روز بر کران ماندمکه روزگار حدیث تو در میان انداخت
۴
نه باغ ماند و نه بستان که سرو قامت توبرست و ولوله در باغ و بوستان انداخت
صفحهٔ ۱ از ۲
در حال بازیابی جای مطالعه…متن شعر در گنجور وزن: مفاعلن فعلاتن مفاعلن فعلن (مجتث مثمن مخبون محذوف)
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth