→ وحیدالزمان قزوینیوحیدالزمان قزوینی
وحیدالزمان قزوینی
شهرآشوب کوچک
از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.
بخش ۱ - تعریف شهر اصفهانبنمود سوادِ شهری از دور←بخش ۲ - صفت علاقه بنداندر راسته ی علاقه بندان←بخش ۳ - صفت نعل بندانآن سخت دلان که خود پسندند←بخش ۴ - صفت بزّازانبزّازانش حریر خویند←بخش ۵ - صفت رزّازانرزّازانش ز عیب پاکند←بخش ۶ - صفت عطّارانعطارانش عبیر بویند←بخش ۷ - صفت زرگرانزرگر پسران نازک اندام←بخش ۸ - صفت بقّالفریاد ز حسنِ شوخ بقال←بخش ۹ - صفت گازُراین گازُر شوخ پاک دامن←بخش ۱۰ - صفت جوهریگوهر دارد چو دیده دُر بار←بخش ۱۱ - صفت قصابقصابان راست روی رخشان←بخش ۱۲ - صفت سوزنگرآن سوزنگر که دیده ام من←بخش ۱۳ - صفت شانه تراشیاز شانه تراش بیقرارم←بخش ۱۴ - صفت کبابیدایم ز نظاره ی کبابی←بخش ۱۵ - صفت خبّازخباز کزو بود فغانم←بخش ۱۶ - صفت کلّه پزگر حرف ز کلّه پز کنم سر←بخش ۱۷ - صفت دلاکدلاک که صاحب سر ماست←بخش ۱۸ - صفت شمّاعیبینی چو جمال شمع ریزان←بخش ۱۹ - صفت صحّافصحاف که دل ز جورش آبست←بخش ۲۰ - صفت حدّادحداد خبر ندارد از درد←بخش ۲۱ - صفت نجّارنجار پسر زند همیشه←بخش ۲۲ - صفت تخمه فروشاز تخمه فروش و آن لب شور←بخش ۲۳ - صفت رنگرزاز رنگرزان کشم بناچار←بخش ۲۴ - صفت رفوگرشد چاک دل من از رفوگر←بخش ۲۵ - صفت حلّاجحلّاجانند چشم بد دُور←بخش ۲۶ - صفت منجّمای واقف گردش ستاره←بخش ۲۷ - صفت شعربافانبا تار نظاره، رشته ی جان←بخش ۲۸ - صفت سرّاجسرّاج کزو بود خروشم←بخش ۲۹ - صفت کمانگربر پیر خمیده قد مهجور←بخش ۳۰ - صفت کلاه دوزسرگرم کلاه هر که گردید←بخش ۳۱ - صفت شمشیرگرسیّاف که خنده اش چو قند است←بخش ۳۲ - صفت شیشه گربر شیشه گران گذارم افتاد←بخش ۳۳ - صفت کحّالکحّال که دلبری فن اوست←بخش ۳۴ - صفت چیت سازانبینی به دکان چیت سازان←بخش ۳۵ - صفت میوه فروشاز میوه فروش نرم شانه←بخش ۳۶ - صفت چاقشور دوزاندر رسته ی چاقشور دوزان←بخش ۳۷ - صفت رمّالرمّال که از غمش چو نالم←بخش ۳۸ - صفت طبّاخطبّاخ ز پختگی مرا سوخت←بخش ۳۹ - صفت تیرگراز دیدن تیرگر دل زار←بخش ۴۰ - صفت قنّادقنّاد که خون عاشقان خورد←
۱ از ۲صفحهٔ بعد ←