شعر را زندگی کن
عطار

عذر آوردن مرغان

از فهرست کتاب، به شعر دلخواهت برو.

گفتار نایبی در دم مرگنایبی را چون اجل آمد فراز←گفتگوی عیسی با خم آبخورد عیسی آبی از جویی خوش آب←گفتگوی سقراط با شاگردش در دم مرگگفت چون سقراط در نزع اوفتاد←راه‌بینی که از دست کسی شربت نمی‌خوردراه بینی بود بس عالی نفس←حکایت چاکری که از دست شاه میوهٔ تلخی را با رغبت خوردپادشاهی بود نیکو شیوه‌ای←گفتار مردی صوفی از روزگار خودصوفیی را گفت مردی نامدار←حکایت پیرزنی که از شیخ مهنه دعای خوشدلی خواستگفت شیخ مهنه را آن پیرزن←گفتار جنید دربارهٔ خوشدلیسایلی بنشست در پیش جنید←حکایت خفاشی که به طلب خورشید پرواز می‌کردیک شبی خفاش گفت از هیچ باب←حکایت خسروی که به استقبالش شهر را آراسته بودند و او فقط به آرایش زندانیان توجه کردخسروی می‌شد به شهر خویش باز←حکایت خواجه‌ای که بایزید و ترمذی را در خواب دیدخواجه‌ای کز تخمهٔ اکاف بود←گفتار شیخ خرقان در دم آخردردم آخر که جان آمد به لب←حکایت بنده‌ای که با خلعت شاه گرد راه از خود پاک کرد و بردارش کردندبنده‌ای را خلعتی بخشید شاه←دو چیزی که پیر ترکستان دوست میداشتداد از خود پیر ترکستان خبر←حکایت بادنجان خوردن شیخ خرقانیشیخ خرقانی که عرش ایوانش بود←حکایت ذالنون که چهل مرقع پوش را که جان داده بودند دیدگفت ذو النون می‌شدم در بادیه←دولتی که سحرهٔ فرعون یافتندمی‌ندانم هیچ‌کس در کون یافت←حکایت پیرزنی که به ده کلاوه ریسمان خریدار یوسف شدگفت یوسف را چو می‌بفروختند←گفتگوی مردی درویش با ابراهیم ادهم دربارهٔ فقرآن یکی دایم ز بی‌خویشی خویش←گفتگوی شیخ غوری با سنجرشیخ غوری، آن به کلی گشته کل←سخن دیوانه‌ای دربارهٔ عالمنیم شب دیوانه‌ای خوش می‌گریست←حکایت احمد حنبل که پیش بشر حافی می‌رفتاحمد حنبل امام عصر بود←حکایت پادشاه هندوان که اسیر محمود گشت و مسلمان شدهندوان را پادشاهی بود پیر←حکایت مردی غازی و مردی کافر که مهلت نماز به یکدیگر دادندغازیی از کافری بس سرفراز←حکایت یوسف و ده برادرش که در قحطی به چاره جویی پیش او آمدند و گفتگوی آنهاده برادر قحطشان کرده نفور←حکایت غلامان عمید خراسان و دیوانهٔ ژنده‌پوشدر خراسان بود دولت بر مزید←حکایت دیوانه‌ای که از سرما به ویرانه‌ای پناه برد و خشتی بر سرش خوردگفت آن دیوانهٔ تن برهنه←حکایت مردی که خری به عاریت گرفت و آنرا گرگ دریدبود در کاریز بی‌سرمایه‌ای←قحطی مصر و مردن مردم و گفتهٔ مرد دیوانهخاست اندر مصر قحطی ناگهان←حکایت دیوانه‌ای که تگرگی بر سرش خورد و گمان برد کودکان بر سر او سنگ می‌زنندبود آن دیوانه خون از دل چکان←گفتهٔ واسطی که گذارش بر گور جهودان افتادواسطی می‌رفت سرگردان شده←پاسخ بایزید به نکیر و منکرچون برفت از دار دنیا بایزید←حکایت درویش حق‌جو و راز و نیاز اوبود درویشی ز فرط عشق زار←حکایت محمود که مهمان گلخن تاب شدیک شبی محمود دل پر تاب شد←سقایی که از سقای دیگر آب خواستمی‌شد آن سقا مگر آبی به کف←حکایت شیخ بوبکر نشابوری که خرش بر لاف زدن او بادی رها کردشیخ بوبکر نشابوری به راه←حکایت رازجویی موسی از ابلیسحق تعالی گفت با موسی به راز←عقیدهٔ مردی پاک‌دین دربارهٔ مبتدیپاک دینی گفت آن نیکوترست←شیخی که از سگی پلید دامن در نچیددر بر شیخی سگی می‌شد پلید←حکایت عابدی که در زمان موسی مشغول ریش خود بودعابدی بودست در وقت کلیم←
خلوت سه‌گاهسه‌تار · Leyth